یک چشمه

يك چشمه ام و فرصت جاري  شدنم نيست    

مرداب شدم زمزمه در تن ت ن نم نيست

پيراهن پر وصــله ي دردم چه بخــوانم    

سرنا ننوازييد كه نـا در بـدنم نيست

 

ديروز سرم بود دلم بـــود تنــم بود      

 امروز سرم نيست دلم نيست تنم نيست

زخمي ام و غم زخمه به زخمم ننــوازييد      

 حتي رمق زخمه به ديــوان زدنم نيست

عريانم طاعـوني و نزديك نياييــــد       

كفشم كله ام پالتــو ام پيرهنم نيست

لكنت زده ي يك غزلم خنـــده ندارد       

وقتي نفسي تابه اداي سخنــم نيست    

از مرگ نمي ترسم و زاييده ي مرگــم        

 بيلي كه به آن گور خودم رابكنم نيست

شاعــر شده ام حس غريبي ست برادر          

خواهم كه بميرم چه كنم كه كفنم نيست

 

اسد فرهمند 

 

به یاد او که تا ابد در آتشم افکند

بادی وزید ثانیه ای زیر و رو شدم

با چرخ دنده های زمانه اتو شدم

دل را به باد دادم و خود را به حادثه

قبر هزار خاطره و آرزو شدم

با صد هزار جمله ی ناگفته روی دست

مجنون لحظه لحظه ی احساس او شدم

یادش بخیر وقت خداحافظی چقدر

با خنده های ممتد او روبرو شدم

شب بود و باد روی دلم زوزه می کشید

در بغض های کال نگاهش فرو شدم

لب بسته بود ساکت و آرام روی موج

آن شب چقدر منتظر گفت و گو شدم

هی انتظار انتظار انتظار و بعد

تنها شدم شکسته شدم زیر و رو شدم

در گیسوان خسته ی او دست بردم و

همراه باد هم سفر چند قو شدم

حس می کنم پرنده شدم بال می زنم

حس می کنم خلاصه ی چشمان او شدم

اسد فرهمند

خسته‌ام ز مردمي كه نامشان عروسكي ست

خسته‌ام ز مردمي كه نامشان عروسكي ست

مردمي كه لحن هر كلامشان عروسكي ست

 

كوك مي‌شود زمان نام و عشق و خوابشان

كفتر نشسته روي بامشان عروسكي ست

 

چهره‌هايشان گرفته مثل برج زهرمار

شكل راه رفتن و سلامشان عروسكي ست

 

من به نام آينه قسم نمي‌خورم ولي

چهره‌هاي روشن تمامشان عروسكي ست

 

بي‌تفاوت از كنار گل عبور مي‌كنند

حتم دارم ايل ما مشامشان عروسكي ست

 

من به كس در اين ديار دل نبسته‌ام هنوز

ديده‌ام به چشم خود مرامشان عروسكي ست

 

مردمي كه اختراع دستشان عروسك است

زندگي و كوشش مدامشان عروسكي ست

 

بهمن کرم الهی

کشیده ام کبوتری سفید روی دفترم

کشیده ام کبوتری سفید روی دفترم
...........
دوباره شوق پرکشیدنی نشسته درسرم
به مدرسه که می روم،دلم به سینه می تپد
 
همیشه ی خدا من از پرنده بیست می برم
به دست خود و بال او دقیق خیره می شوم
 
به فکر می روم و درخیال خویش می پرم
چه روستاییم من و چه ساده فکر می کنم
 
همیشه بال کاغذی برای خویش می خرم
خدای من بگو مرا چه وقت بال می دهی
 
زبس کشیده ام پرنده ی سفید آرزو
چو دفتری رسیده ام به برگهای آخرم
 
چو کودکی دلم به طرح بادبادکی خوش است
که با نخی ببندمش به دست های بی پرم
 
خدای من بگو چرا پرنده ام نکرده ای
همیشه فکر می کنم من از هوای دیگرم
 
بهمن کرم الهی

قناری

وقتی قنارهای شعرم پرندارد

حتی قفس درد مرا باورندارد

این شعرها ازشادمانی نیست ،یعنی

می سوزم از داغی که خاکستر ندارد

با دانه ای ارزن چه ارزان دل بریدیم

از آسمانهایی که قفل و در ندارد

می خواهم آری!طعم آزادی قشنگ است

اما خیال دست هایم پر ندارد

بر سقف آویزانم و از خاک دورم

این فاصله جز مردنم آخر ندارد

هرکس گلویش مثل من غمگین بخواند

دنیایی آویزان از این بهتر ندارد

یک روز صبح ایوان پر از جا پای گربه است

وامانده در اما قناری سر ندارد

 

بهمن کرم الهی

 

مردان خدا پرده پندار دریدند

مردان خدا پرده پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا يار نديدند
 
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند
 
يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند
 
يک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
يک زمره به حسرت سر انگشت گزيدند
 
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند
 
يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
 
فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
 
همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند
 
زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند
 
چون خلق درآيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند
 
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاين جامه به اندازه هر کس نبريدند
 
مرغان نظرباز سبک سير فروغي
از دام گه خاک بر افلاک پريدند
 
فروغی بسطامی،

تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو

تن مزن ای پسر، خوش دم، خوش کام بگو
بهر آرام دلم، نام دلارام بگو
 
پرده من، مدران و در احسان، بگشا
شیشه دل، مشکن قصه، آن جام بگو
 
ور در لطف ببستی، در اومید مبند
بر سر بام برآ و، ز سر بام بگو
 
ور حدیث و صفت او، شر و شوری دارد
صفت این، دل تنگ شررآشام بگو
 
چونک رضوان بهشتی، تو صلایی درده
چونک پیغامبر عشقی، هله پیغام بگو
 
آه زندانی این دام، بسی بشنودیم
حال مرغی که برسته‌ست، از این دام بگو
 
سخن بند مگو و صفت قند بگو
صفت راه مگو و ز سرانجام بگو
 
شرح آن بحر، که واگشت، همه جان‌ها او است
که فزون است، ز ایام و ز اعوام بگو
 
ور تنور تو بود، گرم و دعای، تو قبول
غم هر، ممتحن سوخته خام بگو
 
شکر آن بهره، که ما یافته‌ایم از در فضل
فرصت ار دست، دهد هم بر بهرام بگو
 
وگر از عام بترسی، که سخن فاش کنی
سخن خاص نهان، در سخن عام بگو
 
ور از آن، نیز بترسی، هله چون مرغ چمن
دم به دم، زمزمه، بی‌الف و لام بگو
 
همچو اندیشه، که دانی، تو و دانای ضمیر
سخنی بی‌نقط و بی‌مد و ادغام بگو
 
مولانا...

باز امشب غزلم پیش تو کم اورده

باز امشب غزلم پیش تو کم آورده 
قلمم وصف تو را چه محترم آورده 
 
سخن از دلبری و عشوه و ناز چون آمد
نام زیبای تو را همچو صنم آورده 
 
پنجه در تاب گره خورده ی مویت انداخت 
شرح گیسوی تو را به پیچ و خم آورده 
 
نازم آن چشمه ی پر اشک دو چشمم را که 
مژه اش فرش قدومت، پر نم آورده 
 
وصف ان قامت رعنا چو به بستان پیچید
 همه دیدند که سرو قامت خم آورده 
 
عطر جانبخش و دل انگیز وجودت ای گل
هدیه ای بود که بهار به صبحدم آورده 
 
،،سعید سلگی،،

لعلت از شهد و شکر نیکو تر است

از بهترین غزلیات عطار :
 
لعلت، از شهد و شکر، نیکوتر است
رویت، از شمس و قمر، نیکوتر است
 
خادم، زلف تو عنبر، لایق است
هندوی رویت، بصر، نیکوتر است
 
حلقه‌های زلف، سرگردانت را
سر ز پا و پا ز سر، نیکوتر است
 
از مفرح‌ها، دل بیمار را
از لب تو، گلشکر، نیکوتر است
 
بوسه‌ای را می‌دهم، جانی به تو
کار با تو، سر به سر، نیکوتر است
 
رستهٔ دندانت، در بازار حسن
استخوانی، از گهر، نیکوتر است
 
هیچ بازاری، چنان رسته ندید
زانکه هر یک، زان دگر، نیکوتر است
 
عارضت، کازرده گردد، از نظر
هر زمانی، در نظر، نیکوتر است
 
چون کسی را، بر میانت، دست نیست
دست با تو، در کمر، نیکوتر است
 
چون لب لعلت، نمک دارد، بسی
گر خورم چیزی، جگر نیکوتر است
 
کار رویم، تا به تو، رو کرده‌ام
دور از رویت، ز زر، نیکوتر است
 
گر دل، عطار شد، زیر و زبر
دل، ز تو، زیر و زبر، نیکوتر است
 
شیخ عطار نیشابوری

چه حالی دارد آن مرغی که جفتش.....

چه حالی دارد آن مرغی، که جفتش در قفس گیر است
دلش درآن قفس گیر و خودش از زندگی سیر است 
 
چه وضعی میکند پیدا، گر آهو باخبر گردد 
که از جورو جفای روزگار همسایه ی شیر است 
 
چه سوزی دارد آن خنده که دلقک روی لب دارد
اگر چه خنده اش بر لب،ولیکن سخت دلگیر است
 
 بود هر ساعتش یک سال، اسیر رفته از یادی
نه در زندان ، که از تنهاییش در غل و زنجیر است
 
تمام هستی سرباز، فقط یک نامه از یار است
مباشد چشم او بر راه،که اندوهش، سرازیر است
 
نگردد هیچکس تنها، فراق و غم بگیر از ما
بدان هرکس خدا دارد،دلش از غصه تطهیر است
 
،،سعیدسلگی،،

زندگی رفتن و راهی شدن است

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساكت غم خوردن نیست!
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست!
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست!
زندگی خوردن و خوابیدن نیست!
زندگی جنبش جاری شدن است!
زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی كه خدا می داند.
زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف، یادمان باشد اگر گل چیدیم، زندگی با همه وسعت خویش محفل ساكت غم خوردن نیست!
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست!
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست!
زندگی خوردن و خوابیدن نیست!
زندگی جنبش جاری شدن است!
زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغازحیات تا به جایی كه خدامی داند.
زندگی، چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف، یادمان باشد اگر گل چیدیم ، عطر و 
برگ و گل و خار ، همه همسایه ی دیوار به دیوار همند. 

"سهراب سپهری"

من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم..

من بی‌مایه که باشم، که خریدار تو باشم
حیف باشد، که تو یار،من و من یار تو باشم
تو مگر سایه لطفی، به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم، که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم، که من از خود نپسندم
که تو هرگز، گل من باشی و من، خار تو باشم
هرگز، اندیشه نکردم، که کمندت، به من افتد
که من آن وقع ندارم، که گرفتار تو باشم
هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت، که شادی خور و غمخوار، تو باشم
گذر، از دست رقیبان، نتوان کرد، به کویت
مگر آن وقت، که در سایه زنهار، تو باشم
گر، خداوند تعالی، به گناهیت بگیرد
گو بیامرز، که من حامل اوزار، تو باشم
مردمان، عاشق گفتار من، ای قبله خوبان
چون نباشند، که من عاشق، دیدار تو باشم
من، چه شایسته آنم، که تو را، خوانم و دانم
مگرم، هم تو ببخشی، که سزاوار، تو باشم
گر چه دانم، که به وصلت نرسم، بازنگردم
تا در این راه بمیرم، که طلبکار تو باشم
نه در این عالم دنیا، که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم، که وفادار تو باشم
خاک بادا، تن سعدی، اگرش تو نپسندی
که نشاید، که تو فخر من و من عار تو باشم
سعدی

چشمه

گشت یكی چشمه ز سنگی جدا 
غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا 
گه به دهان بر زده كف چون صدف 
گاه چو تیری كه رود بر هدف 
گفت : درین معركه یكتا منم 
تاج سر گلبن و صحرا منم 
چون بدوم ، سبزه در آغوش من 
بوسه زند بر سر و بر دوش من 
چون بگشایم ز سر مو ، شكن 
ماه ببیند رخ خود را به من 
قطره ی باران ، كه در افتد به خاك 
زو بدمد بس گوهر تابناك 
در بر من ره چو به پایان برد 
از خجلی سر به گریبان برد 
ابر ، زمن حامل سرمایه شد 
باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد 
گل ، به همه رنگ و برازندگی
می كند از پرتو من زندگی 
در بن این پرده ی نیلوفری 
كیست كند با چو منی همسری ؟
زین نمط آن مست شده از غرور 
رفت و ز مبدا چو كمی گشت دور 
دید یكی بحر خروشنده ای 
سهمگنی ، نادره جوشنده ای 
نعره بر آورده ، فلك كرده كر
دیده سیه كرده ،‌شده زهره در 
راست به مانند یكی زلزله 
داده تنش بر تن ساحل یله 
چشمه ی كوچك چو به آنجا رسید 
وان همه هنگامه ی دریا بدید 
خواست كزان ورطه قدم دركشد 
خویشتن از حادثه برتر كشد 
لیك چنان خیره و خاموش ماند 
كز همه شیرین سخنی گوش ماند 
خلق همان چشمه ی جوشنده اند 
بیهوده در خویش هروشنده اند 
یك دو سه حرفی به لب آموخته 
خاطر بس بی گنهان سوخته 
لیك اگر پرده ز خود بردرند 
یك قدم از مقدم خود بگذرند 
در خم هر پرده ی اسرار خویش
نكته بسنجند فزون تر ز پیش
چون كه از این نیز فراتر شوند 
بی دل و بی قالب و بی سر شوند 
در نگرند این همه بیهوده بود 
معنی چندین دم فرسوده بود 
آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر 
و آنچه بكردند ز شر و ز خیر 
بود كم ار مدت آن یا مدید 
عارضه ای بود كه شد ناپدید 
و آنچه به جا مانده بهای دل است
كان همه افسانه ی بی حاصل است
 
نیما یوشیج

مادر منشين چشم به ره، برگذر امشب

مادر منشين چشم به ره برگذر امشب 
بر خانه پر مهر تو، زين بعد نيايم 
 
آسوده بيارام و مكن فكر پسر را 
بر حلقه اين خانه، دگر پنجه نسايم
 
با خواهر من نيز مگو : او به كجا رفت 
چون تازه جوان است و تحمل، نتواند 
 
با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست 
تا بستر من را، سر ايوان نكشاند 
 
فانوس به درگاه مياويز! عزيزم 
تا دختر همسايه، سر بام نخوابد 
 
چون عهد، در اين باره نهاديم ، من و او 
فانوس چو روشن شود، آنجا بشتابد 
 
پيراهن من را، به در خانه بياويز 
تا مردم اين شهر، بدانند كه بودم 
 
جز راه شهيدان وطن، ره نسپردم 
جز نغمه آزادي، شعري نسرودم 
 
اشعار مرا، جمله به آن،  شاعره بسپار 
هر چند كه كولي صفت، از من برميده است 
 
او پاك چودرياست، تو ناپاك ندانش 
گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است 
 
بر گونه او، بوسه بزن، عشق من او بود 
يك لاله وحشي، بنشان بر سر مويش 
 
باري، گله اي گر به دلت مانده، ز دستش 
او عشق من است آه ... مياور تو به رويش
 
نصرت رحمانی

روا نبود....

هر چند با من آن چه که کردی روا نبود
بخشیدمت، که کینه در آیین ما نبود
 
آن دل که سالها به هوای تو می تپید
جُرمش زیاد بود، ولی جای پا نبود
 
هر کس که آمد، از دم در باز گشت و رفت
چون در دلم برای کسی جز تو جا نبود
 
کی از در آمدی که برای نوازشت
آغوش من به سمت تو با عشق وا نبود؟
 
از پشت سر  کسی که به من زخم زد، خودش
بیمار اضطراری من بود؟ یا نبود؟
 
بخشیدمت به خاطر آن روز های خوب
آن روز ها که در دلمان جز خدا نبود
 
آن روز ها طلوع و غروبش قشنگ بود
 چون صحبت ازنماندن و این چیزها نبود
 
خلیل جوادی

رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم...

رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
هم بی‌دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
 
صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی
با این همه علت‌ها در شنقصه پیوستم
 
گفتا که نه تو مردی، گفتم که بلی اما
چون بوی توام آمد، از گور برون جستم
 
آن صورت روحانی، وان مشرق یزدانی
وان یوسف کنعانی، کز وی کف خود خستم
 
خوش خوش سوی من آمد، دستی به دلم برزد
گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم
 
چون عربده می کردم درداد می و خوردم
افروخت رخ زردم وز عربده وارستم
 
پس جامه برون کردم مستانه جنون کردم
در حلقه آن مستان در میمنه بنشستم
 
صد جام بنوشیدم صد گونه 
بجوشیدم
صد کاسه بریزیدم صد کوزه
 دراشکستم 
 
گوساله زرین را آن قوم پرستیده
گوساله گرگینم گر عشق بنپرستم
 
بازم شه روحانی می خواند پنهانی
بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم
 
پابست توام جانا سرمست توام جانا
در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم
 
چست توام ار چستم مست توام ار مستم
پست توام ار پستم هست توام ار هستم
 
در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی
چون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم
 
مولوی

بیا کز غير تو بيزار گشتم

بيا کز، غير تو بيزار گشتم
و گر خفته بُدم، بيدار گشتم
 
بيا اي جان، که تا روز قيامت
مقيم خانه ي، خمار گشتم
 
ز پر و بال خود، گل را فشاند
به کوه قاف خود، طيار گشتم
 
يکي چندي بريدم، من از اغيار
کنون با خويشتن، اغيار گشتم
 
ز حال ديگران، عبرت گرفتم
کنون من، عبرةالابصار گشتم
 
بيا اي طالب، اسرار عالم
به من بنگر، که من اسرار گشتم
 
بدان بسيار پيچيد، اين سر من
که گرد، جبه و دستار، گشتم
 
از آن محبوس بودم، همچو نقطه
که گرد نقطه، چون پرگار گشتم
 
مولوي

چه می خواهی تو از جانم......

چه می خواهی تو از جانم که جز عشقت نمی دانم
چنانم کرده ای عاشق که بی عشق تو ویرانم
 
میان سجده ام هر شب فقط یک ذکر می خوانم
تویی روحم تویی جانم تویی پیدا و پنهانم
 
تویی سرچشمه ی امید و یأس و درد و درمانم
نمی بینی تو دردم را ، ز غم گویی به زندانم
 
نگر بر قلب بیمارم ، ببین این جسم بی جانم
برای دیدن رویت ز هر خوابی گریزانم
 
گذر کن یک دمی بر من ببین چشمان گریانم
بیا سویم چو میدانی تویی سوی دو چشمانم.
 
ساسان مظفری

ای عاشقان

ای عاشقان، ای عاشقان، من پیر را برنا کنم
ای تشنگان، ای تشنگان، من قطره را دریا کنم
 
ای طالبان، ای طالبان، کحال ملک حکمتم
من کور مادرزاد، را در یک نظر بینا کنم
 
کر اَبکمی آید برم، در وی دمی چون بنگرم
چون طوطی شکرشکن، شیرین و خوش گویا کنم
 
گر نفس بد فعلی کند، گوشش بمالم در نفس
ور عقل دردسر دهد، حالی ورا رسوا کنم
 
من رند کوی حیرتم، سرمست جام وحدتم
ز آن در خرابات آمدم، تا میکده یغما کنم
 
پروانهٔ شمعش منم، جمعیت جمعش منم
من بلبلم، در گلستان، از عشق گل غوغا کنم
 
آمد ندا، از لامکان، کای سید آخر زمان
پنهان شو، از هر دو جهان ، تا بر تو خود پیدا کنم
 
شاه نعمت الله ولی

مادر

این شعر را تقدیم می کنم به همه مادران عزیز. که نه فقط یک روز بلکه تمام روزهای خدا روز آنهاست.... و بايد هر روز از آنها یاد بشه...  
 
مهربان مادر من
ای من از مهر تو، در جامه گرم
ای من از لطف تو، در بستر ناز
هرگز از دیده مرا دور مساز.
ای مرا مظهر ایمان و غرور
ای نگاه تو پر از گرمی و نور
ای صدای تو مرا روحنواز
هرگز از دیده مرا دور مساز.
 
نازنین مادر من
من به گلزار وجود
چون گلی تشنه باران محبت هستم
هرگز ای ابر پر از رحمت و عشق
نو گل تشنه خود را، مبر از خاطر پاک
ای درِ گلشنِ قلب من، بر روی تو باز
هرگز از دیده مرا دور مساز.
 
بی تو دنیای من از نور محبت خالیست
بی تو لبهای من از خنده تهی خواهد ماند
بی تو من برگ خزانم، همه افسرده و زرد
بی تو چون ماهی بی آب جهانم تاریک؛
بی تو راهم باریک
من اگر شادم و با همنفسان در تک و تاز
هرگز از دیده مرا دور مساز.
 
من اگر قهقهه سر می دهم از شادی دل –
من اگر سر به فلک می زنم از بخت بلند
همه از داشتن مادر خوبی چون توست
ای پرستار تن کوچک من از آغاز
هرگز از دیده مرا دور مساز.
 
مادر، از نغمه لالائی تو
می رسد بانگ ملائک بر گوش
از صدای سخن عشق تو، عالم مدهوش
قَسَمت می دهم، ای از همه دنیا بهتر
به همان شیر محبت که مرا نوشاندی
به همان نغمه لالائی شبهای دراز
هرگز از دیده مرا دور مساز.
 
نازنین مادر من
می ستایم به همه عمر تو را
می پرستم به تمامی وجود
پیش پای تو، می افتم به سجود
ای بخاک تو مرا روی نیاز
هرگز از دیده مرا دور مساز.
 
سینه پاک و دل کوچک من
همه، از مهر رُخَت لبریز است
با تو، پائیز برایم چو بهار
و بهارم، بی تو
سرد و غمناک تر از پائیز است.
مادر از بهر خدا –
دیگر بیمار مشو
که دل کوچک من می لرزد؛
بی تو، من هیچم، هیچ
همه هستیَم از هستی توست
ای دل و جان مرا محرم راز
هرگز از دیده مرا دور مساز.
 
شیر پاک تو هنوز
در رگ و ریشه جانم جاریست
و به پاکی تو و شیر تو سوگند که من
تا که خون تو به رگهایم هست
از تو، ای چشمه جوشان امید
بر نمی دارم دست.
قَسَمت می دهم، ای از همه دنیا بهتر
به همان نغمه لالائی شبهای دراز
هرگز از دیده مرا دور مساز،
هرگز از دیده مرا دور مساز.
 
 ۲۵/۹/۱۳۴۰
سعید شمس انصاری
باغ بلور

من آن رند غزل پوشم که شب ها باده می نوشم

من آن رند غزل پوشم، که شب ها باده می نوشم
سحر بینی به سجاده، ز ذکر توبه مدهوشم
 
شراب عشق می گیرم ، کلام عشق می ریسم
ولی چون کوزه گر می از سبو بشکسته می نوشم
 
شوم شمعی به هر محفل، که گرما بخش آن باشد
ولی در محفل خود، همچنان غمگین و خاموشم
 
مثال چشمه ای هستم، به یک صحرای بی حاصل
پر از عشقم به جوشیدن،ولی گو بر که من جوشم؟
 
جناب عشق ، مجنونم به صحرا در پی لیلا
سراب عشق می بینم نگر بی حال و بی هوشم
 
جناغی گر شکستم با تو، من تسلیم تسلیمم
بده عشقی که تو یادی ، من آن هر دم فراموشم
 
گذر کن لحظه ای بر من، نگاهی بر دلم افکن
نگر خالی ست بالینم ، ببین سرد است آغوشم
 
ساسان مظفری

چند روزی می شود مثل خزر طوفانی ام

چند روزی می شود ، مثل خزر توفانی ام
من فدای چشمهاتم ، دلبر گیلانی ام
 
سبز جنگل های گیلان ، سبز چشمان شماست
حافظ چشم توام ، مامور جنگلبانی ام
 
صد قصیده شرح چشمانت کنم بی فایده است
شاعر قرن ششم هستم ، خود خاقانی ام
 
ارمغانت شاخه ای زیتون منجیل است و من
امپراطور کبیر دوره ی ، یونانی ام
 
بی تو خورشیدی ندارد ، آسمان لحظه هام
من هوای رشت هستم ، دایما بارانی ام
 
نوجوانم کرده چشمت ، این خود نوستالوژی است
سخت بیتاب تب عشقی ، دبیرستانی ام
 
بی قرارم بی قرارم بی قرارم بی قرار
من تپش های تنی ، با روح سرگردانی ام
 
کور خواهم کرد چشمی ، را که دنبالت کند
با غرور و غیرتی ، در خون کردستانی ام
 
جشن می گیرم اگر، در خانه ام مهمان شوی
با خودت خورشید من شو ، در شب مهمانی ام
                          
سیروس_عبدی

سر تا پایم را خلاصه کنن می شوم مشتی خاک

سر تا پایم را خلاصه کنند
می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان‌
یا حتی "غباری" بر پنجره

اما مرا از این میان برگزیدند :
برای" نهایت"
برای" شرافت"
برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
" نفس کشیدن "
" دیدن "
" شنیدن "
" فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
برای" قرب "
برای" رجعت "
برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به" انتخاب "
به" تغییر "
به" شوریدن "

به" محبت "

امیر ناصر کاتوزیان 

گل و خار

باغبان بودم ، دو روزی خدمت ، گل کردمی 
تا سحر ، با وی بگفتم آنچه ، در دل بودمی 
 
آنچنان غرق ، جمال و عطر و بوی گل شدم 
درد خار اش ، را نفهمیدم که بر دل بودمی 
 
ذره ذره ، مهر گل بر جان من ، مسکن گرفت 
گوئیا روز ازل مهرش ، به جانم بسته می 
 
در بهاری نیمه شب ، گل را بدیدم ؛ دل برفت 
در شتایی سرد و ساکت ، درد هجرش دیدمی 
 
شد بهار و گل نیامد ؛ داغ بر قلبم نشست 
درد خار اش آشکارا شد ، به آنچه دیدمی 
 
با من درویش مگویید ، گل قشنگست و ظریف
آنچنان زخمی ، ز گل دارم ، نباشد مرهمی  
 
امیر عظیمی