عشق ممنوعه....

عشق ممنوعه....
 
من در اين قصه ي تاريكِ زمان ، 
در شبِ شعر و شراب ، 
 
روشني سازِ شعورِ نارَسْ ، از فهمِ جهان .
كه بسان پيچك ... .   . 
فكر و خيال ، 
نقشي از قامت يار ،
بر تنم ميپيچد ...  . 
 
آنقَدَر 
مي مانم ،
تا درآيم ، 
به وصال ، تو كه شد كهنه شراب . 
 
در شبِ خواب و فراغ ، 
زير اين سايه ي دلچسب سياه . 
چه بسا ، 
رازِ شب و قصه ي تاريكِ زمان ، 
عشقِ ممنوعه ي ماست . 
 
تا در اين حجمِ ، سكوتِ خاليِ از نور و عبور . 
كَس نبيند ، 
طرحِ انداميِ ما . 
نا بفرمانيِ ما .... .   .
 
طناز فراهانی

آغاز شب است آن خط مشکین که تو داری

آغاز شب است آن خط مشکین که تو داری
پایان مَه، آن غبغب سیمین که تو داری
 
گل پیرهنا، غنچه لبا، لاله عذارا
بس طُرفه بهاری، چه ریاحین که تو داری!
 
ای قاعدۀ مِهر و وفا کرده فراموش
این رسم چه رسم است و چه آئین که تو داری؟
 
شد زلف تو غارتگر دل های اسیران
داری دل جمعی، چه دل است این که تو داری؟
 
شور دل فرهادوشانی، چه توان کرد؟
دارد نمکی خندۀ شیرین که تو داری
 
برخاسته، جائی مرو از مجلس خوبان
اینجا دل من گم شده بنشین که تو داری
 
دارم سخن و نامه نوشتن نتوانم
از بیم رقیبانِ سخن چین که تو داری
 
اصفی
 

وقتی دل سودایی،  می رفت به بستان ها

وقتی دل سودایی، می رفت به بستان ها
بی خویشتنم، کردی بوی،  گل و ریحان ها
 
گه، نعره زدی بلبل، گه، جامه دریدی گل
با یاد تو، افتادم از یاد برفت، آن ها
 
ای مهر تو، در دل ها، وی مهر تو، بر لب ها
وی شور تو، در سرها، وی سر تو، در جان ها
 
تا عهد تو، دربستم، عهد همه بشکستم
بعد از تو، روا باشد ، نقض همه 
پیمان ها
 
تا خار غم عشقت، آویخته در دامن
کوته نظری باشد، رفتن به گلستان ها
 
آن را، که چنین دردی، از پای دراندازد
باید که، فرو شوید، دست از همه درمان ها
 
گر در طلبت، رنجی ما را، برسد شاید
چون عشق ، حرم باشد سهلست، بیابان ها
 
هر تیر، که در کیشست، گر بر دل ریش آید
ما نیز، یکی باشیم، از جمله قربان ها
 
هر کو ، نظری دارد،  با یار کمان ابرو
باید ، که سپر باشد، پیش همه پیکان ها
 
گویند، مگو سعدی، چندین سخن از عشقش
می گویم و بعد از من، گویند به دوران ها
 
سعدی

زندگی

عمرگذشت و همچنان، داغ وفاست زندگی
زحمت دل کجا بریم، آبله پاست زندگی
 
دل به زبان نمی‌رسد، لب به فغان نمی‌رسد
کس به نشان نمی‌رسد، تیر خطاست زندگی
 
پرتوی از گداز دل، بسته ره خرام شمع
زین‌کف خون نیم رنگ، پا به حناست زندگی
 
تا نفس آیت بقاست، ناله ‌کمین مدعا ست
دود دلی بلند کن، دست دعاست زندگی
 
از همه شغل خوشترست، صنعت عیب پوشیت
پنبه به روی هم بدوز، دلق ‌گداست زندگی
 
یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق‌ کن دراز
تا ابد از ازل بتاز، ملک خداست زندگی
 
خواه نوای راحتیم، خواه طنین‌ کلفتیم
هر چه بود غنیمتیم، صوت و صداست زندگی
 
شورجنون ما و من، جوش وفسون وهم وظن
وقف بهار زندگیست، لیک کجاست زندگی
 
جز به خموشی، از حباب صر‌فهٔ عافیت، ‌که دید
ای قفس اینقدر مبال، تنگ قباست زندگی
 
بیدل، ازین سراب وهم جام، فریب خورده‌ای
تا به عدم نمی‌رسی، دور نماست زندگی
 
بیدل دهلوی

پیدا شد و پیدا شد، گمگشته ما امشب

پیدا شد و پیدا شد گمگشته ما امشب
می چرخم و می رقصم با باد صبا امشب
 
در کلبه ما خورشید مهمان شده باز امروز
در محفل ما مهتاب، افشانده صفا امشب
 
یك روز نشد با ما این چرخ و فلك همراه
گوئی من و دل هستیم مهمان خدا امشب
 
بر زانوی من دلدار بنهاده سر زیبا
گر سر دهمش در پای ، كاری است بجا امشب
 
پروانه مرا عمری اسباب شگفتی بود
كار تو ولی دارم ، خود حال تو را امشب
 
دیوانه دل مسكین باور نكند این بخت
حق دارد اگر دارد صد چون و چرا امشب
 
وه وه كه چه سرمستم دل می رود از دستم
هر تار دلم دارد صد شور و نوا امشب
 
عماد خراسانی...

ای عشق همه بهانه از توست

ای عشق، همه بهانه از توست
من خامشم، این ترانه از توست
 
آن بانگ بلند صبحگاهی 
وین زمزمه شبانه، از توست
 
من انده خویش را، ندانم
این گریه بی بهانه، از توست
 
آی آتش جان پاکبازان 
در خرمن من زبانه، از تست
 
افسون شده، تو را زبان نیست 
ور هست،همه فسانه، از تست
 
کشتی مرا، چه بیم دریا؟
طوفان، ز تو و کرانه از تست
 
گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از تست
 
می را، چه اثر، به پیش چشمت؟
کاین مستی شادمانه، از تست
 
پیش تو، چه توسنی کند عقل؟
رام است، که تازیانه از تست
 
من میگذرم، خموش و گمنام 
آوازه جاودانه، از تست
 
چون سایه، مرا ز خاک برگیر 
کاینجا، سر و آستانه از تست
 
هوشنگ ابتهاج

دلم شکسته و اوضاع در همی دارد

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد
و سالهاست برای خودش غمی دارد
 
تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد
 
نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت
بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد
 
بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است
کسی که در دل سردش جهنمی دارد
 
گذر کن از من و بار دگر به چشمانم
بگو ببار اگر باز هم "نمی" دارد
 
دلم خوش است در این کار وزار هر "بیتی "
برای خویش "مقام معظمی" دارد
 
برام مرگ رقم می زنی به لبخندت
که خنده ی تو چه حق مسلمی دارد
 
فرامرز عرب عامری

همه شب، راه دلم  بر خم، گیسوی تو بود.. .

همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بود
آه از این راه که باریک تر از موی تو بود
 
رهرو عشق از این مرحله آگاهی داشت 
که ره قافله‌ی دیر و حرم سوی تو بود
 
گر نهادیم قدم بر سر شاهان شاید
که سر همت ما بر سر زانوی تو بود
 
پیش از آن دم که شود آدم خاکی ایجاد
بر سر ما هوس خاک سر کوی تو بود
 
پنجه‌ی چرخ ز سر پنجه‌ی من عاجز شد
که توانایی‌ام از قوت بازوی تو بود
 
زان شکستم به هم آیینه‌ی خودبینی را
که نگاهم همه در آینه‌ی روی تو بود
 
پیر پیمانه‌ کشان شاهد من بود مدام
که همه مستیم از نرگس جادوی تو بود
 
تا مرا عشق تو انداخت ز پا دانستم که
 قیامت مثل از قامت دل‌جوی تو بود
 
ماه نو کاسته از گوشه‌ی گردون سر زد
که خجالت‌ زده‌ی گوشه‌ی ابروی تو بود
 
نفس خرم جبریل و دم باد مسیح 
همه از معجزه‌ی لعل سخنگوی تو بود
 
مهربانی کسی از دور فلک هیچ ندید زان که 
هم صورت و هم سیرت و هم خوی تو بود
 
هیچ کس آب ز سر چشمه‌ی مقصود نخورد
مگر آن تشنه که جایش به لب جوی تو بود
 
دوش با ماه فروزنده فروغی می‌گفت 
کافتاب آیتی از طلعت نیکوی تو بود
 
فروغی بسطامی

داد از اين شبها......

شبي گريم ، شبي نالم ز هجرت ، داد از اين شب ها

به شب هاي غمت درمانده ام ، فرياد از اين شب ها

بود گر هر شبم زين سان بروز هجري آبستن

مرا بس روزهاي تيره خواهد زاد ازين شب ها

بسم روز از غمت شب شد ، بسم شب روز و من بي تو

بسر بردم غمين زان روزها ، ناشاد از اين شب ها

چنين كز دوريت هر شب در آب و آتشم دانم

كه خاك هستيم آخر رود بر باد از اين شب ها

به اشك و آه چندم شمع سان هر شب سحر گردد

نسيم مرگ كو تا سازدم آزاد از اين شب ها

مشتاق اصفهانی 

من اگر روزی شود نقاش این دنیا  شوم

من اگر روزی شود، نقاش این دنیا شوم

این جهان را عاری، از هر غصه وغم میکشم
 
بهر دلها، مهربانی، بی قراری، یک دلی
هر دلی را در کنار شاخه ای گل میکشم
 
اندر این دنیا کسی، بر کس ندارد برتری 
من غنی را با فقیر، یکجا یکسان میکشم
 
زشت وزیبا، خالق وپروردگار ما یکیست
زشت وزیبا ، پیش هم ، اما انسان میکشم
 
عشق هایی که، در آن بوی خیانت میدهند
تا ابد محکوم، دل تنگی به زندان میکشم
 
هرکجا قلبی شکست ، مابی تفاوت بوده ایم
اری اری بهردلهای شکسته ، نیز درمان میکشم
 
من در این دنیا، تمام مردمش را، بی درنگ
با تنی سالم ، لب خندان ،خرامان میکشم
 
جواد الماسی

دوست

جان   به  فدای   خم  ابروی    دوست
بود و   نبودم   همه   از   بود   اوست
 
عشق  که  در  نقطه ی  پرگار  اوست
کمتر   از آنم   که  کنم وصف  دوست
 
آنکه  به یک  مو  همه را  نقش بست
روز و شب  از  طره ی  او گفتگوست
 
قطره ی  اشگی  که ز چشمش  چکید
مستی   عالم   همه   از آن  سبوست
 
چون   که  مرا   نیست    ز خود  آبرو
چشم  تر    دوست     مرا     آبروست
 
چهره  چو   در  جام  نهان  کرده  وی
بوسه  از آن  می  به  لبم   آرزوست
 
در عجبم   او  به   تماشای   کیست ؟
آینه    را    آینه     در    جستجوست
 
جلیل چرخی (پاييز) 

مشنو از نی

مشنو ازنی 
 
مشنو از نی؛ نی ندارد روح و جان 
ناله هایش ؛درد نی زن را عیان 
 
مشنو از نی ؛ نی شکایتها کند 
تا که خود را در.درونت جا کند 
 
نی ؛ نماید روح سر گردان من 
کو حکایت می کند از بند تن 
 
از نیستانی که جانم بسته بود 
دست تقدیری چنین ؛مارا ربود
 
یک هوس شد مایه تا گشتم جدا 
از بهشتم کو* خدا دادش مرا 
 
من کنون از های وهو درسینه ام 
اشک ها دارم روان از دیده ام 
 
مشنو از نی ؛بشنو.از من قصه ها 
تا رهانم سینه ات از غصه ها 
 
بشنو از من با خدا باش ای شریف 
با شرافت بر جهان باشی حریف 
 
چتد روزی زندگانی در جهان 
کی سزاباشد خوری نان از سگان 
 
کم خوری یا بیش آخر می روی 
جز کفن جانا ز دنیا چی بری؟ 
 
غم نیاور بر دلت درویش زار 
ای که دنیا پیش چشمت گشته خوار 
 
نام نیکی در جهان باقی گذار 
تا بماند نام و راهت ماندگار 
 
امیر عظیمی ها 
مهاباد 94/9/1
کو=که او
کو*=که آن را

جاده اما در مه ی خاکستری گم بود

جاده اما، در مه ای خاکستری گم بود
خوشه ی خورشید، در دستان مردم بود
 
پشت سر، فواره ی رنگین کمان جاری
پیش رو :فصل مترسک، فصل گندم بود
 
کش می آمد لابه لای کاج و تبریزی
جاده ها در سایه روشن های پاییزی
 
ابرهای سقف جنگل آذرخشی بود
دره ها زنبیل ریحان های وحشی بود
 
باد صحرا، نی لبک برلب، خزانی پوش
بره های ابر، نا آرام و بازیگوش...
 
گم شدند,آوازهای خیس شور انگیز
محو شد جاپای من، در نم نم پاییز
 
لحظه های غرق در خوبی، خداحافظ
کلبه های کوچک چوبی، خداحافظ
 
باغ با طعم تر آلوچه خواهد ماند
کودکی هایم به یاد کوچه خواهد ماند
 
سعیده اصلاحی 

مقیم دشت سکوتم،  ترانه ای که ندارم

مقیم دشت سکوتم ، ترانه ای که ندارم
خوش است گر تو بیایی ، به خانه ای که ندارم
 
طِلسم گشتهٔ عشقم ،نزن به من طعنه
که من وطعنهٔ مردم ،؟ میانه ای که ندارم
 
تو از تبار خدایی و آیه ای از نور
ومن به خلقت تو مانده ، بهانه ای که ندارم
 
حجاب پردهٔ مَرگی ، اگر روی زِ برم 
حباب دشتِ فنایم ،عمر جاودانه ای که ندارم
 
برای بودن با تو  شناورم  در غم
عجب؟ چه موج سوارم کرانه ای که ندارم
 
تو ذاتِ جلوهٔ حقی و من پُر از دردم
قدم به گَنجِ دلم نِه ،  خزانه ای که ندارم 
 
    عبادی  ش

قطره ای هستم،  که می سوزم مرا دریا کنید

این روزهــا

قطره ای هستم که می سوزم مرا دریا کنید
ناله هایم را شبیه ناله لیلا کنید
 
سخت مجنونم من و دیوانه و افسرده حال
کاش می شد این دلم را بیش ازین شیدا کنید
 
غرق در کابوسم اما کم نگردد از شما
گر محبت کرده من را غرق در رویا کنید
 
رهگذر تنها و بی کس مانده در شهری غریب
گاهگاهی یاد ازین آواره تنها کنید
 
گرچه دلهاتان سیاه از نامرادیها ولی
از شما خواهم کمی هم عشق را معنا کنید
 
مانده ام سر گشته در غوغای بی فردای خویش
همتی ، یاران ! مرا در خویشتن پیدا کنید
 
هاتف کلانتری(رهگذر )

این روز ها که آینه هم، فکر ظاهر است

این روزهــا ، کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است
هرکس که گفته است خدا نیست کافراست
 
با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب
باید قبول کرد که گندم مقصّر است
 
آن سایه ای، که پشت سرت راه می رود
گرگی مخوف، در کت و شلوار عابر است
 
کمتر  در  این  زمانه ، بـــه  دل  اعتماد  کن
وقتی گرسنه مانده، به هر کار حاضر است
 
شاعر فقط برای خودش حرف می زند
در گوشه اتاق، فقط عکس پنجره ست
 
آن جاده و غروب قشنگی، که داشتیم
حالا نمــاد فاصله، در ذهن شاعر است
 
در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ
تنها دلیل رفتن، مرغ مهاجر است
 
دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود
بمبی هنوز، در چمدان مسافر است
 
دکتر سید مهدی موسوی

چند رباعی از ایرج زبر دست

پیراهن خیس ابر تن پوش من است
صد باغ تبر خورده در آغوش من است
 
این زندگی کبود – این تلخ بنفش
زخمی است که سالهاست بر دوش من است
 
***
با جمله ی رندان جهان همکیشم
خیام ترانه های پر تشویشم
 
انگار شراب از آسمان می بارد
وقتی که به چشمان تو می اندیشم
 
***
امشب دلم از، آمدنت سر شار است
فانوس به دست کوچه ی دیدار است
 
آن گونه تورا در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد، آن یکی بیدار است
 
***
یک عمر به هر بهانه، زخمم می زد
با خنجر و تازیانه، زخمم می زد
 
یک سو غم دوست بود و یک سو غم نان
با تیغ دو دم زمانه، زخمم می زد
 
***
 
آئینه ی باورم، مرا خنجر زد
آن نیمه ی دیگرم، مرا خنجر زد
 
تاریخ هزار دیده، هابیل گریست
وقتی که برادرم، مرا خنجر زد
 
 ایرج زبر دست

دل به هم دادن ما،  فلسفه اش دریا بود

دل به هم دادن ما، فلسفه اش دریا بود 
گرچه این مشق فقط، باب دل ِ صحرا بود 
 
من و تو سنگ ِ صبور ِ کس و ناکس شده ایم 
خود برای دل ِدیوانه ی خود بس شده ایم 
 
آنقدر با دل ِ بیچاره ی خود ساخته ایم 
که به کلی همه ی قافیه را باخته ایم 
 
زندگی بازی ِتلخی ست که می خشکاند
هر گُلی را که در این مزرعه می رویاند 
 
کاشکی معجزه ی عشق به باران برسد!
زندگی نیست !اگر عشق به پایان برسد 
 
من و تو ماه و پلنگیم جدا افتادیم 
دل بهم داده کجا تا به کجا افتادیم !
 
دست بردار برو دوروبرم پرسه مزن
کنج چشمان ترو دربه درم پرسه مزن
 
نقش من نقش پلنگ است تو بی خواب مباش 
بوسه بر برکه مزن عاشق ِ بی تاب مباش
 
صبرم از کاسه ی بی حوصله سر رفت که رفت 
از قفس مرغ دل پرزده در رفت که رفت 
 
پدرم را به خداوند درآورده غمت 
نفسم تنگ شده از دم بی بازدمت 
 
چه بلاها که نیاورده خیالت به سرم 
چند وقتیست که از حال خودم بی خبرم 
 
چند وقتی ست که پیشانی من تب دارد 
آسمان جای شب و روز فقط شب دارد 
 
بال و پر دادمت افسوس خودم جا ماندم 
پشت این فاجعه ی دلهره، تنها ماندم
 
هرقدر دور شدی آب تر از پیش شدم 
ذره ذره یخ ِ بی تاب تر از پیش شدم 
 
دست بردار از این کشتن ِ مردم، عاشق !
آتش انداخته ای خرمن ِ گندم ، عاشق 
 
گونه ات سیب تر از سیب شده می خندی !
تا نظر می کنمت پنجره را می بندی 
 
'گیس بر باد مده شعله کشان می سوزد 
هرکسی پاش بیفتد به میان می سوزد 
 
باید امشب من از این کوچه به باران بزنم
راه افتاده به عشقت به خیابان بزنم
 
به همان ثانیه ی دیدن روی تو قسم 
باید امشب من از این کوچه به دریا برسم 
 
سید مهدی نژادهاشمی